فردین و ام اس

من یادم میاد که تا 7 سالگی بعضی روزها صبح که از خواب بیدار می شدم پای چپم نمی تونست حرکت کنه این حالت تا شب بر طرف میشد اما دریغ که حتی یکبار پدر و مادرم من رو دکتر نبردند حتی من رو یکبار واسه واکسن فلج اطفال بردند درمانگاه  ، کجا برم خدایا!!! به کی بگم غمم را!!! سال 1367 به مدت 3 ماه پای چپم کامل حس شو از دست داد پزشکا اونرو فلج اطفال موقت تشخیص دادند ولی خوذبخود خوب شد تا سال آخر لیسانس دانشگاه شیراز حالم خوب بود تا اینکه تا آخر لیسانس مشکل بدنی نداشتم اما روحیه خوبی نداشتم بخاطر اینکه داداش بزرگم که سه تا بچه داشت سال 76 توی تصادف فوت کرد از اون زمان توی بودنو نبودنم موندم !!!!میگن خدا صبر میده ولی به من نداد؟؟؟؟؟؟؟من هم به خاطر بعضی مشکلات و درگیری های روحیم توان درس خوندن مثل بقیه رو نداشتم ولی اونقدر به خودم فشار آوردم تا فوق لیسانس قبول بشم اردیبهشت ماه 79 بعد از یه مدت طولانی درس خوندن و چند سالی ورزش رزمی کونگ فو توآ چشم چپم تار شد.......

 

نسیم و ام اس

سلام ماجرای ام اس من هم شنیدنی است سال 70 وقتی زیاد راه میرفتم و دچار استرس میشدم چشام تار میشد فکر میکردم حساسیت به نور خورشیده اخه من بسیار سریع و چالاک قدم برمیداشتم و در افتاب گرم کرمان هم راه رفتن من این احساسو میداد که به نور حساسیت دارم سال 71 وارد دانشگاه تهران شدم انتهای ترم اول زونا گرفتم و همزمان حراست دانشگاه مشکلی برایم بوجود اورد که بسیار اعصابم را بهم ریخت در اردیبهشت 72 در حمام خوابگاه زمین خوردم البته پس شستن لباس زیاد و گرمای حمام و هنگام راه رفتن سریع من خستگی شگفتی سراغم میامد تا .......

نرسیس و ام اس

به پیشنهاد خواهرم آمد اینجا تا براتون بگم که چطوری شد که ام اس گرفتم / آدم خیلی عصبی و به قول بعضی ها پارانویید بودم و هنوز هم هستم / با همه چیز و همه کس سر لج و جنگ داشتم / سر هر کاری می رفتم بعد از یه مدت کوتاهی از یه چیزی بهانه می گرفتم و میامدم بیرون / البته اگه با کسی دعوام نمی شد / همه شهر رو با دوچرخه زیر پا داشتم و بدن خیلی قوی داشتم / بعد از فوت مادرم و دعوای بسیار بر سر ارث و قهر با بقیه خواهر و برادرها / چشمهایم که بعضی وقتها تار می دید بطور کل نابینا شد / مدت دوهفته در یکی از بهترین بیمارستانهای آلمان بستری شدم و با تزریق زیاد کورتیزون بینایی ام را دوباره بدست آوردم / اونجا تشخیص دادند که بیماریم چیه / خود باورم نمی شد / بخاطر همین به چند دکتر دیگه مراجعه کردم / البته یکی از اون دکترها خیلی هم معروف بود بعد از چند آزمایش خون بخصوص که معمولا کمتر گرفته میشه به من گفت که آیا در جنگل راهپیمایی کردی ؟ گفتم بله من همیشه به جنگل و پارک میرم ... خلاصه معلوم شد که یه جور حشره مخصوصی که در بعضی از مناطق جنگلی آلمان وجود داره من رو گزیده / خودم هم خوب یادم می آمد و حتا یادم هست که هرچی همان موقع بهم گفتند برای این گزیدگی برو دکتر نرفتم / کاش رفته بودم / این دکتر عقیده داشت از طریق این حشره ویروسی وارد بدنم شده که چون انگشتان دست چندین شاخه دارد که هر شاخه از جنسی متفاوت با آندیگری است / بدن برای مبارزه با آنها همه کاری می کند و یکی از این شاخه ها هم از جنس عصب من است و بدن خودم دارد در حقیقت با آن ویروس می جنگد ولی به عصب خودش رسیده و نمی فهمد / خلاصه هنوز در رفت و آمد بین بیمارستان و دکترها هستم تا تشخیص اصلی را بدهند / البته دکتر روانپزشکم میگه استرس و ناآرامیهای روحی به بروز حمله خیلی کمک می کند / جالبه که تا قبل از این بیماری من یکی از سالمترین و فعالتیر آدمها بودم / در 45 سالگی این بیماری رو گرفتم و الان هم 53 سالم هست / اگه مواظب باشم و خودم رو ناراحت نکنم حمله ندارم /

 ادیت و منظم کردن مطالب با هیئت تحریریه وبلاگ ام اس